close
تبلیغات در اینترنت
دانلود آهنگ جدید
خلاصه سریال شهرزاد تا 16

خلاصه سریال شهرزاد تا 16

windows 8 windows 7 opera firefox chrome idm winrar kmplayer kaspersky flashplayer adobe reader

خلاصه سریال شهرزاد تا 16

این خلاصه ها بهتر از دانلود حرام سریال هستند و فقط بخشی از ماجرا رو لو میدن ببینید.

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٤

این قسمت درباره ی مردی بود که می خواست مخ شیرین را بزنه و باهاش شراکت کنه. قبل از اون باید بگم که شهرزاد اون دارویی که مستخدمش می خواست توی غذاش بریزه را به اون زن نشون می ده و میگه توش زعفران بوده که برای سقط جنین بوده . زن التماس می کنه و شهرزاد اخراجش نمی کننه. می ره سراغ قباد که شیرین اونجاست و ظرف دارو را به شیرین می ده که شیرین شوکه می شه.قباد به همراه پیشکار بزرگ اقا می رن شیرین و ان مرد را تعقیب می کنن. و در اخر می فهمن که اون مرد بچه پایین شهر و دروازه غار بوده و می خواسته سر شیرین کلاه بزاره. قباد و پیشگار می رن سراغش . پورعرب قباد را می فرسته توی ماشین و به پسر پول می ده که از اونجا بره . ظاهرا اینها نقشه ی او بوده و به پسر می گه تا چند وقت این اطراف پیدات نشه. قباد هم می ره سر قرار که شیرین منتظر این پسر بود و می گه که اون اقا پسر می خواسته سرت را کلاه بزاره.

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٤

خلاصه قسمت یازده شهرزاد                                                                    شیرین با همایون قرار دارد همایون باهاش قرار برای تجارت می گذارد حمیرا هم لای کتاب شهرزادک شعر پیدا می کندکه فرهاد گفته با شهرزاد دعوا می کند اگرقباد می دید چه می شد شهرزاد شعر را پاره می کند جمشید هم می اید خانه از ان طرف شهرزاد وقباد به سینما می روند در سینما شهرزاد فرهاد و رویا را می بیند در راه برگشت به خانه قباد می گوید تا حالا احدی قربان صدقه من نرفته بدانم باید چی خرجت کنم  ولی هرچی بهت می گویم از ته دلم است .از ان طرف رویا وقتی به خانه می رود پسر ده دوازده ساله اش منتظرش است معلوم می شود رویا به فرهاد دروغ گفته یک پسر دارد ولی فرهاد حسابی عاشق رویا شده  رویا براش شال گردن هم بافته حشمت هم از روی عکسهای عروسی جاسوسی را که سرهنگ گفته پیدا کرده نوچه ها رادعوت می کنند معلوم می شود جاسوس داماد یکی از نوچه ها است که با او به عروسی امده شیرین  هم با اکرم پیش رمال می رود دوای سقط برای شهرزادمی گیرد شب در خانه جمشید قباد امده احوال پرسی جمشید مادر شهرزاد پیش قباد شکایت شهرزاد را می کند که شهرزاد می خواهد درس بخواند . قباد می گه مادر بچه بایدشاد باشد تا بتواند بچه را بزرگ کند شهرزاد خوشحال می شود همین موقع بزرگ اقا در می زند مادر وپدر شهرزادبه قباد می گویند قایم شود تا بزرگ اقا متوجه نشود قبادبغیراز شب سه شنبه امده پیش شهرزاد شهرزاد می گوید مگر قباد کار خلاف شرع کرده امده دیدن شما بزرگ اقا که وارد می شود از شهرزادحال بچه را می پرسد بعد به قباد می گوید شیرین شوهر اول شب می خواهد نه مرد نصف شب  امشب این جا بمان قباد خوشحال می شود ولی فردا صبح که به کلوپ می رود می بیند شیرین منتظرش است بهش صد تا فحش می دهد قباد هم با ارامش می گوید رفته بودم دیدن پدر زن عقدیم اقا جانت اجازه داده تو مواظب کارهای خودت باش  شیرین می گوید بعد از این حق نداری بغیر از یک شب در هفته ان جا بروی

با تشکر از خانم مریم

 


 

نویسنده: mozhgan shams - جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤

دوست فرهاد می ره دنبال شهرزاد و شهرزاد به مامانش می گه که مادر دوستم حالش بده و می ره. توی خونه رویارویی فرهاد و شهرزاد دیدنی است. شهرزاد رویا را نجات می ده و تیر رااز بدنش در میاره. از طرفی خواهر شهرزاد فهمیده که خدمتکار در غذای شهرزاد چیزی می ریزه و شیشه را به شهرزاد می ده. فرهاد رویا را میبره. و در نهایت دیدار رویا و فرهاده که رویا به فرهاد می گه با من بیا اما فرهاد قبول نمی کنه و اهنگ بسیار زیبا و جدید محسن چاووشی روش پخش می شه. 

دوستان گلم این قسمت خیلی دیدنی بود ازدستش ندید

 


 

نویسنده: mozhgan shams - جمعه ٢ بهمن ،۱۳٩٤
قسمت ده شهرزاد بزرگ اقا با سرهنگ توی خیابان لاله زار قراردارد سرهنگ می گوید یک نفر در اطرافیان شما جاسوس است به رقیب شما بهبودی گفته شما شب عروسی یک ساعت رفتین الان بهبودی در مورد قتل اصلان به شما مشکوک است بزرگ اقا می گوید فعلا به کسی حرفی نزن از ان طرف رویا می رود دیدن فرهاد فرهاد می گوید شعرهات خوب است فقط باید متعهد تر باشد اوضاع زمانه ما را بیان کند رویا هم سعی در دلبری از فرهاد دارد از ان طرف قباد می خواهد به دیدن پدر شهرزاد برود می گوید چطور بروم بزرگ اقا نفهمد حشمت می گوید بیا باهم برویم توی بیمارستان قباد به شهرزاد می گوید زیر چشمت ورم دارد شهرزاد می گوید شب تا صبح بالای سر بابام بیدار بودم شوهر خواهر شهرزاد برای لوس کردن خود می گوید مثل دو تا مرغ عشقند شهرزاد خانم بگذارید ما هم با باجناقمان اختلاط کنیم مادر شهرزادبه قباد می گوید شما شهرزاد را ببرید خانه توی راه شهرزاد می گوید اگر خودت شب خانه نمی ایی من را ببر خانه اقا جانم تنهایی دلم می گیرد قباد می گوید پس تو هم دلت با من است  ولی دیشب ابروم را بردی. دلش برای برای شیرین می سوزد لعنت به کسی که ما را زن وشوهر کرد شهرزاد می گوید می تونستی نخواهی قباد می گه تو مگر تونستی مرا نخواهی ادمهای اطراف بزرگ اقا همه تابعشان هستند  شهرزاد می گوید من یکجور اسیرش م تویکجور که باید دیدن زن عقدیت بزور بیای قباد شهرزاد را می برد خانه شهرزاد قصه هزار ویک شب می خواند شب دیر می رود خانه شیرین می گه کجا بودی قباد می گوید دلم درد می کرد رفتم دکتر باهم با بزرگ اقا به مهمانی می روند در ان جا یک مرد جوان  به شیرین می گوید شما مرا یادعشق قدیمی ام به در لندن می اندازید شروع می کند با شیرین گفتن و خندیدن  همین موقع قباد به بزرگ اقا می گوید اگر هر شب زن حامله را تنها بگذارم مردم پشت سرم حرف می زنند بزرگ اقا می گوید تو اگر غیرت داشتی نمی گذاشتی صدای خنده زنت با صدای نامحرم قاطی شودهمین موقع قباد می رود به شهرزاد یواشکی زنگ می زند شب می ایم دنبالت باهم بریم خاته شیرین می شنود  البته این جا صوتی سریال بود چون قبلش قباد شهرزاد را برده بود خانه شب قباد می خواهد یواشکی برود شیرین نمی گذارد از ان طرف اصغری همش دنبال خواهر فرهاد است می خواهد باهاش دوست شود اکرم هم حسابی به شیرین نزدیک شده 
با تشکر از خانم مریم ن
 

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٤

خلاصه قسمت هشت شهرزاد را می گذارم اگر صلاح دانستی منتشر کن بعد هم نه و ده را می گذارم قسمت هشت با صحبتهای عاشقانه قباد نسبت به شهرزاد شروع می شود توی ماشین شروع می شود بعدبه شهرزاد می گوید شب باهم سینما می رویم شهرزاد خوشحال می شود انگار کم کم دارد به قباد اعتماد می کند همین جا قباد می گوید امروز قرار است کارگردانی پیش عموم بیاد مثل این که می خواهد ازش. پول بگیرد برای ساخت فیلم شهرزاد می گوید چه خوب، قباد از شهرزاد می خواهدبهش یاد بدهدچطور پیش کارگردان صحبت کندشهرزاد می گوید فیلم خوب این است که ادم وسطش هی از خودش بپرسد بعدش چی نه این که اخرش بگوید خوب که چی شهرزاد پیش سعیده خیاط می رود ادمهای بزرگ آقا دارند بساطش رامی ریزند بیرون سعیده با گریه می گوید چون در فرار تو وفرهاد کمک کردم حالا می خواهند از مغازه بیرونم کنندشهرزاد شخصا پیشزبزرگ آقا می رود وساطت سعیده را می کند همین موقع شیرین بدون خبر بعد از سه ماه از سفر کرمان می آید بزرگ آقا شهرزاد را از در پشتی می فرستد که برود می گوید که شیرین شهرزاد را نبیند قبل از آمدن شهرزاد بزرگ آقا به قباد می گوید همین امروز وفردا شیرین می آید خیلی هم خانمی کرد که اجازه داد تو زن بگیری و الان سه ماه است که گذاشته رفته کرمان وقتی شیرین رسید باز با لحن از خود راضی به قباد گفت من نبودم لاغر شدی باباش گفت کرمان خوب بود گفت پر از خاک وپهن معلوم است قصه خوردی بزرگ آقا می گوید شب با شیرین بروید سینما  قباد هرچه بهانه می آورد بزرگ آقا قبول نمی کند و می گوید اختیارت دست شیرین خانم است .شب شهرزاد دم سینما می بیند که قباد وشیرین باهم رفتند تو بر می گردد خانه جواب تلفن های قباد را نمی دهد یک هفته بعد شیرین که سفره انداخته شهرزاد را هم دعوت می کند قباد شهرزاد را توی حیاط می کشد کنار می گوید چرا جواب تلفن هام را ندادی شهرزاد می گوید می خواستی یک تک پا بیای خونهقباد می گوید تونستم ونیومدم  بعد گفت شهرزاد حال غریبی ام من تا حالا اینطوری نشدم مثل جون پانزده شانزده سالم که تازه برای اولیین بارعاشق شده سر سفره شیرین ده تا متلک به شهرزاد می گوید شهرزاد همان جا غش می کند می برنش بیمارستان همه نگرانش هستند دکتر می گوید مبارک است حامله است قباد می اید توی اطاق می گوید قول می دهم همه این ده دوازده ماه را پیشت باشم شهرزاد می گوید مگر من فیلم حاملگی ام ده دوازده ماه طول بکشد

 شیرین بعد از مهمانی ازندیمه اش می پرسد، چرا شهرزاد یکدفعه غش کرد ندیمه می گوید قبلا هم که می آمد خیاطی اینطور می شدهمین موقع اکرم وندیمه از پله ها می ایند پایین می بینند نوچه های بزرگ آقاذکه به عمارت آمده اند همه به جمشید تبریک می گویند که پدر بزرگ شده همان جا حال اکرم بد می شود قسمت نه با مهمانی خانه بزرگ آقا شروع می شود بزرگ آقا به نوچه ها می گوید همه دنبال قاتل اصلان توپچی اند بخاطر همین می خواهم یک مدت زیاد آفتابی نشوید هاشم تو بچسب به مغازه جمشید تو هم به رستوران قباد تو هم به کلوپ به سه نوچه دیگر هم می گوید شما برین باغ جاجرود هاشم می گوید من که آن شب نبودم بزرگ آقا می گوید وقتی سقف خانه خراب شود روی سر همه اعضا می اید شب توی کلوپ قباد از بزرگ آقا اجازه می گیرد برود پیش شهرزاد اجازن نمی دهد می گوید شیرین توی خانه منتظرت است شب سر شام به قباد می گویدشیرینی بابا شدنت را بده  انگار با حاملگی دختر جمشید عجایب هفتگانه شده هشت گانه آقا قباد این بچه را از من داری وقتی شیرین از اطاق بیرون می رود قباد می گوید.شیرین خانم حالا دیدی اجاق کی کور  در خانه هاشم اعضای یک گروه سیامی ایند دنبال فرهاد می گویند رفیق ما شب آخر گفت جاسوس کیه فرهاد گفت نه فقط گفت کاش اعضا ما دنبال رو شوروی نبودند.شهرزاد که از دست قباد ناراحت است که حتی دوران بارداری هم بهش سر نمی زند می اید خونه باباش می بیند باباشو سیمین سر کلاس ورزش دعوا دارند می گوید من بهش اجازه دادم برود که جمشید می گوید اتیش ها از گور تو بلند می شود شهرزادمی گوید من توی گورم ولی اتیش ازم بلند نمی شود همین موقع قلب جمشید می گیرد می برنش بیمارستان قباد که می آید خانه از بتول خانم می شنود فرهادهم از خواهرش با این که هاشم خان گفته بود به فرهاد نگویند قباد وفرهاد باهم می رسند بیمارستان قباد از دیدن فرهاد ناراحت است از ان طرف وقتی می گویندشهرزاد بماند بیمارستان قباد می گوید من هم می مانم شهرزاد می گوید به سرزنش عموت نمی ارزد او هم ناراحت می شود.می آید کلوپ حشمت می گه تو چرا بیمارستان نیستی قباد میگه دل زنم از من گوله خونهزن پا به ماه باید شوهرش پیشش باشد من وپیش یک بچه سو سول دانشگاهی سکه یک پول کرد از دانشگاه بدم می اید گوساله می روند آن جا گاو می ایند بیرون   حشمت می گوید زن خودت یکی از اونهاست قباد می گه زن من فرق می کند 

با تشکر از مریم ن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٤

خیلی از دوستان می خواستن بدونن که شهرزاد چی شد. من خیلی خلاصه وار می گم که بعدا اگر نسترن خانم خواستن خلاصه ی کامل بگذارن.

شهرزاد زن قباد می شه و بعد از مدتی باردار می شه. بزرگ اقا شرط کرده که قباد فقط یک شب حق داره پیش شهرزاد باشه. در این میان شهرزاد ناراحته و به پدرش می گه که من به خاطر شما تن به این ازدواج دادم که پدرش سکته می کنه می برنش بیمارستان که قباد با فرهاد روبرو می شه . از طرفی زنی به اسم رویا وارد زندگی فرهاد می شه. شهرزاد با قباد رفته فیلم برباد رفته را ببینه که از اون طرف فرهاد هم با رویا می اد و شهرزاد حسابی ناراحت می شه و اهنگ محسن چاووشی پخش می شه. واقعا میکس لحظات اونها با فیلم برباد رفته جالب بود. مهمترین قسمتش تا الان قسمت 13 بوده که مشخص می شه رویا در واقع زن یدی گلدره ای بوده همون که فرهاد ناخواسته باعث مرگش شده بوده. بابای فرهاد می فهمه و فرهاد را می بره در خونه اش. و بعد نشون می ده که رویا قبلا زن یک معلم چپ گرا بوده که معلم کشته می شه و رویا زن یدی می شه و در واقع از طرف افرادی مامور شده بوده تا ببینه فرهاد موقع اعدام از دیگر افراد اعدامی چی شنیده. فرهاد با رویا می ره سینما و بعد رو می کنه که من می دونم دروغ گفتی یکی از افراد می خواد فرهاد را بکشه که رویا بهش شلیک می کنه اون مرد می میره و رویا دستش اسیب می بینه. فرهاد ، رویا را می بره خونه ی دوستش دنبال یک دکتر خوب می گردن و به نظر می اد اون دکتر شهرزاده . این قسمت ایینجا تموم می شه. واقعا قسمت 13 هیجان انگیز بود

 


 

نویسنده: mozhgan shams - دوشنبه ٧ دی ،۱۳٩٤

با تشکر از نسترن عزیز

منبع:سایت رسمی سریال شهرزاد


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - دوشنبه ٧ دی ،۱۳٩٤

قسمت هفتم
شیرین به اتاق عقد می آید و همه چی را به هم میریزد و ململ را صدا میزند تا برقها را خاموش کند.شهرزاد با ناراحتی کفشها و جواهراتش را در می آورد.بزرگ آقا همراه حشمت و قباد برمیگردند.قباد حالش چندان خوش نیست و شیرین علت این حال را از پدرش میپرسد.بزرگ اقا میخواهد چندان سربه سر او نگذارد و فاتحه برای مادرش و برادرانش بفرستد و او را چند روزی پیش عمه اش در کرمان میفرستدشهرزاد روتختی اش را که پر از گل است کنار میزند.صیح فردا فرهاد به هفته نامه زمانه میرود و باز مرد تعقیب کننده را می بیند.فرهاد از دوستانش شاکی است و با رییس آنجا حرف میزند و کار از او میخواهد که پذیرفته میشود.شیرین وسایلش را جمع میکند و قباد میگوید خودتو نزن به خواب آقاجونم اون دختره ایکبیری رو تو دامنت انداخت که قدر منو بدونی و کت قباد را روی او می اندازد.قباد کت را کنار میزند.سرهنگ تیموری راجع به قتل اصلان حرف میزند و حشمت میگوید لیست مظنونین را به بزرگ آقا بده تا رد یکی را بگیرد.اکرم نزد بزرگ آقا می آید و میخواهد خدمتکار شیرین باشد.بزرگ آقا میپذیرد و به شیرین میگوید خواهرهای شاه هم یک ندیمه دارند و او را همراه شیرین میفرستد.قباد به بدرقه می آید و در ماشین را محکم می بندد و بزرگ آقا از حشمت میخواهد که خیاطخانه را از سعیده پس بگیرد و قباد را راهی آن یکی خانه میکنددر خانه شهرزاد پاتختی است و حمیرا به ترتیب اسم کادودهنده ها را میخواند.شهرزاد باز ناراحت است و بیرون میرود و می بیند که سه خواهر پشت سر آنها حرف میزنند که شهرزاد همیشه با فرهاد بوده و خانواده اش تا پول را دیدند دست رد زدند به خانواده هاشم.شب شهرزاد مشغول جمع کردن وسایلی است که قباد می آید و بابت دیشب از او معذرت خواهی می کند.شهرزاد میگوید اشکالی نداره و برای دررفتن به کمک بتول می رودسر شام قباد علت کم حرفی شهرزاد را میپرسد و میگوید حتما به خاطر منه و یک بیت شعر را دست و پا شکسته میخواند و جوانی عادت داشتم به شعر گفتن شاید ذوقم برگرده شهرزاد شعر را کامل میکند و یک لحظه به قباد نگاه میکند سر قضیه ی شاعر بودن قباد.قباد میگوید بالاخره ما به هم محرمیم.شهرزاد میگوید محرمیت به کاغذ نیست دل آدم باید محرم باشه از سر شام بلند میشود و به اتاقش میرود و همه درها را قفل میکندبتول رخت خواب قباد را در پذیرایی پهن میکند.شب دیگر شهرزاد راجع به صاحب قبلی خانه و اینکه غصبی نباشد و از قباد میخواهد که پرس و جو کند.شب دیگر شهرزاد اصلا سر شام نمی آید و قباد هم شام نمیخورد.هر دو کلافه هستند سرانجام شهرزاد در را باز می کند.فردا صبح فرهاد به دانشگاه میرود و حکم اخراجش را به او میدهند و به مغازه هاشم میرود.هاشم سرش غرغر میکند و میگوید مگه بزرگ آقا قرار نیست تو را بفرسته فرنگفرهاد علت این همه اصرار بزرگ آقا برای رفتن را متوجه نمیشود و میخواهد پیش مردمش باشد.شهرزاد مشغول جابجا کردن وسایل است که قباد با نان سنگک و کله پاچه می آید.قباد در جابجا کردن وسایل به شهرزاد کمک میکند و تابلوی نقاشی را که به عقیده شهرزاد بی روح است بر میدارد و میگوید بازم نمکی و بعد با لحن جالبی تکرار میکند که شهرزاد خنده اش میگیرد و به او میگوید اگر وسیله ای دارد به او بدهد تا در خانه قرار دهدشهرزاد از قباد قضیه ی خانه را میپرسد که قباد میگوید یادم رفت چشم میپرسم شهرزاد میگوید بی بلا قباد میگه چی شهرزاد: چشم گفتین گفتم بی بلا قباد تازه می فهمد و بتول همینجوری به قباد زل زده که شهرزاد او را پی کاری میفرستد.قباد عکس مادرش را میدهد و شهرزاد از زیبایی او تعریف میکند و قباد میگوید شیرین گفت مثل جادوگراست شهرزاد متوجه میشود که عکس مادر قباد است و خدا رحمتش کنه میگویدقباد از مادرش تعریف میکند ولی پدرش را چون خیلی کوچک بوده از دست داده چیزی به یاد ندارد.شهرزاد میپرسد کدام تابلو فرشها را به جای تابلو نقاشی وصل کند.قباد میگوید کسی تا حالا نظر منو نپرسیده بود بچه که بودم لباس و کفش بزرگ که شدم زن گرفتن.شهرزاد میگوید اگه من به فکر حقم بودم باید تو اتاق بست می نشستم و گریه میکردم نه حق منه نه حق شما.قباد میگوید فکر میکردم بزرگ آقا برام مادر فولادزره خواب دیده  ولی برام چل گیس لقمه گرفته دستش درد نکنهشهرزاد به قباد قول میدهد که هرشب برایش هزار و یک شب بخواند و قباد راجع به فرار شهرزاد حرف میزند و شهرزاد میگوید من راجع به گذشته ی شما چیزی نپرسیدم شما هم نپرسین.قباد:فقط یه سوال هنوزم دوستش داری شهرزاد کمی مکث میکند و میگوید گذر زمان همه چی از یاد میبره شهرزاد تابلو فرش انتخابی قباد را میخواهد به دیوار بزند که قباد راجع به آمدن فرهاد نزد خودش حرف میزند که تلفن زنگ میخورد.پشت خط حشمت است و قباد به خاطر اینکه باید برود ناراحت است

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٤

بخش جا مانده از قسمت قبل:بزرگ آقا شهرزاد را با جان فرهاد تهدید میکند و شهرزاد به خاطر نجات جان فرهاد تن به ازدواج با قباد میدهد. قسمت6 در حیاط خانه ی بزرگ آقا همه در تدارک عروسی هستند.بزرگ آقا از حشمت میخواهد که مراقب رفتارهای قباد باشد.شیرین از بالا همه چیز را می بیند و به گریه می افتد.هوشنگ به جمشید میگوید که باجناق خوبی دارد.در داخل خانه هل می کشند و تنبک میزنند.شهرزاد با لباس عروسی در حالی که غمگین است و سیمین کنار او نشسته حمیرا میخواهد سیمین را بلند کند که شهرزاد نمیگذارد.حمیرا از او میخواهد کمی لبخند بزند و چه کسی دختر فراری رو میاره سر همچین سفره عقدی پروین از حمیرا میخواهد که دیگر این بحث را ادامه ندهد.حشمت دنبال قباد به چند اتاق سر میزند که از پشت یکی از آنها گریه ی شیرین را میشنود سری از ناراحتی تکان میدهد و قباد را در حالی که مست است پشت بام پیدا می کندحشمت از او دلیل کارش را میپرسد و میخواهد که قباد زودتر برود.قباد میگوید عجب بزرگ آقا هوویی برای شیرین آورده دختر فراری حشمت میگوید تو که دختره رو ندیدی.قباد می گوید دیگه بدتر داری زن میگیری طرفو یه بار ندیدی.سیمین متوجه لرزش دست شهرزاد می شود.شهرزاد به او میگوید فرهاد کجاست داره چکار میکنه.سیمین از شهرزاد میخواهد که دیگه بهش فکر نکند.پروین از شهرزاد میخواهد به فکر آبروی آنها باشد تا مردم برایشان حرف درنیاورند.حمیرا از قباد میپرسد که ململ خبر آمدن قباد را میدهد.قباد مست و ملنگ وارد میشود.عاقد و به دنبالش جمشید می آید.عاقد برای بار اول خطبه میخواند و یکی از خانمها میگوید عروس رفته گل بچینه.قباد یجوری او را نگاه میکند.عاقد دوباره خطبه را میخواند اما شهرزاد سرش همچنان پایین است و حواسش نیست.قباد زیرچشمی او را نگاه میکند.پروین مدام شهرزاد را صدا میزند که شهرزاد با گفتن بله همه دست میزنند عاقد از قباد میپرسد او میگوید بله دیگهدفتر را امضا میکنند.قباد تور شهرزاد را کنار میزند.شهرزاد سرش را بالا می آورد اما مستقیما به چشمهای او نگاه نمیکند اما قباد چندلحظه ای به او خیره میشود و انگشترها را در دست میکنند.قباد انگار بدش نیامده.شیرین همچنان در اتاقش گریه می کند.فرهاد نزدیک خانه ی بزرگ آقا میشود.جمشید با دوستانش روبوسی می کند.بزرگ آقا به او میگوید خب جمشید با همدیگه فامیل شدیم.جمشید میگوید دختر من بچگی کرد اما شما بزرگواری کردینبزرگ آقا میگوید نبش قبر نکند و پشت سر عروسش حرف نزند و از هاشم میپرسد جمشید به دنبال هاشم میرود.بزرگ آقا اداره مراسم را به حشمت میسپارد و خودش به دنبال شیرین میرود و به او میگوید به خاطر او برای قباد زن گرفته تا سربه راه تر شود وگرنه او را میکشت و قربان صدقه اش میرود و از او میخواهد لباسی بپوشد تا همه بفهمند خانم خونه کیه.شیرین میگوید نمیتواند چشم در چشم شهرزاد شود.بزرگ آقا میگوید بی قباد تا یه ساعت نکشیده میفرستمش برهیک سری افراد لات که آدمهای بزرگ آقا هستند به فرهاد تیکه میندازند و میگویند لابد مشکلی نداشته که به او دختر ندانند فرهاد با آنها دعوا می گیرد.گارسونی به هاشم خبر میدهد و آنها را رد میکند و به فرهاد میگوید چرا آمده و اینجا بماند تا برگردد.فرهاد عینکش را میزند چهره ی او غم زیادی دارد.شخصی تمام افراد بزرگ آقا را زیرنظر می گیرد.هاشم دست بزرگ آقا را میبوسد و از او اجازه ی رفتن میخواهد.بزرگ آقا می گوید که این وصلت به نفع همه است و هنوز پرونده ی پسرش باز است و فرهاد را به فرنگ بفرستدجمشید از ململ میخواهد که پروین را صدا بزند و به او میگوید که قرار است خودش شهرزاد  را به خانه اش ببرد.پروین میگوید یعنی چی جمشید میگوید دستور بزرگ آقاست و کسی نفهمد.جمشید از اینکه دخترش تنهایی به خانه بخت میرود ناراحت است و حشمت به او میگوید که یک شب هزار شب تمیشود.شهرزاد با مادرش و خواهرانش خارج میشوند که شیرین آنها را میبیند.شهرزاد از بقیه میخواهند که تنهایش بگذارندشیرین طبقه اجتماعی او را تحقیر میکند.شهرزاد دست او را می گیرد و میگوید من به میل خودم این لباسو نپوشیدم.حمیرا و پروین به جمشید میگویند چرا شهرزاد باید تنها برود.شهرزاد میگوید میخوام زودتر از این خونه برم.قباد در حالی که دهان خود را با ماده ای میشوید و لبخندی شیطنت آمیز بر لب دارد داخل آینه به خودش میگوید کوفت و بشکن میزند که حشمت ذوق او را کور میکند و میگوید امشب قرار نیست پیش عروسش برود و ماموریتی مهم دارندداخل ماشین  جمشید مادرش و خواهرانش میگوید که یکنفر میخواهد پیش شهرزاد بماند.شهرزاد که اشک در چشمانش جمع شده میگوید میخواهد تنها باشد.هاشم و فرهاد وارد رستورانی میشوند.هاشم میگوید مصیبتی سر آدم می آید یه روز صبح میبینه سبک شده.فرهاد میگوید حاضر است تمام زندگیش را بدهد تا آن روز فردا باشد.هاشم میگوید با گذر زمان درست میشه.فرهاد از غم سنگینی که در دلش تلنبار شده حرف میزند و به پدرش میگوید که از حالش خبر نداردو گریه میکند.هاشم میگوید که همین درد را بیست و چند سال پیش کشیده.دختری به نام قمر را دوست داشته و به خاطر همین به تهران آمده اما خبر دار شده که به اجبار پدرش شوهر کرده.بزرگ آقا از حشمت میخواهد که مردان را با رقص مشغول کند.حشمت و قباد به کلوپ میروندو حشمت به اصلان توپچی زنگ میزند و علایمی از بارش در بندر میدهد.قباد با ماشینی به سراغ او میرود و اصلان سوار شده و یکنفر از پشت گردن او را میگیرد.پیرزنی به نام بتول(اسمش را نمیدانم اما در سریال همه چیز آنجاست نقش عمه ثریا را بازی میکرد)به دستور بزرگ آقا برای خدمتکاری به آنجا آمده.شهرزاد از او میخواهد که تنهایش بگذارد.شهرزاد روبروی آینه می نشیند در حالی که گردنبند فرهاد دست اوست و دیالوگهای آن روز را یادش می آید و گردنبند را دخل کشو میگذارد.شیرین از خدمتکارها میخواهد که فردا کارشان را انجام دهند.بزرگ آقا نزد اصلان می آیداصلان میگوید خوب شد تو زنده ماندی و عذاب از دست دادن خانوادتو میکشی یادته انبار قند وشکرم را لو دادی و وضعم خراب شد و زن و بچم دق کردن.بزرگ آقا به حشمت دستور میدهد که یک سیگار به اصلان بدهد و او را با طناب خفه میکنند.قباد حالش با دید ن این صحنه بد میشود و افراد بزرگ آقا اصلان را داخل دریا میندازند. پایان قسمت شش

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٤

با تشکر ازخانم نسترن


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - شنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٤

قسمت پنجم
اتوبوسی که شهرزاد و فرهاد در آن هستند در کنار قهوه خانه ای توقف می کند و شهرزاد از این وضعیت ناراحت است و اینکه خانواده اش این موضوع را بفهمند خیلی ناراحت می شوند.فرهاد به او اطمینان میدهد که با ازدواجشان مشکل حل خواهد شد.شهرزاد میگوید چطور یک عاقد و 4 تا شاهد را تا شب پیدا کنیم.جمشید به خانه ی بزرگ آقا میرود و اینکه فرهاد شهرزاد را دزدیده به او میگوید.بزرگ آقا میگوید از کجا معلوم دخترت با آقا دزده همدست نبوده و نباید میگذاشتی تا این حد تحصیل کند.قباد پشت در فالگوش ایستاده و حشمت پشت او را میزند.قباد از اینکه بزرگ آقا یک دختر فراری را برای او لقمه گرفته ناراحت است.حشمت میگوید هرچی شنیده را فراموش میکند و برود از شیرین دلجویی کند.قباد میگوید پس کی از من دلجویی می کند.افراد بزرگ آقا که یه سری افراد لات هستند شهرزاد و فرهاد را گیر می اندازند و می گویند که باید شهرزاد را ببرد و فرهاد با آنها دعوا می گیرد و کلی کتک میخورد در نهایت شهرزاد با آنها میرود و آنها شهرزاد را به خانه می برند.پروین و حمیرا(نسیم ادبی)مدام او را سرزنش می کند و شهرزاد بدون توجه به آنها به هاشم زنگ میزند و جای فرهاد را به او می گوید.جمشید با عصبانیت کمربندش را باز میکند و وارد خانه میشود.شهرزاد میگوید مرا بکشید تا خلاص شم.حمیرا می گوید بهش اجازه ی هر کاری میدین همین میشه دوره ی ما که همه چی آتش جهنم بود.هاشم فرهاد را سوار ماشین می کند و فرهاد مدام از شهرزاد می پرسد و هاشم میگوید که باید شهرزاد را فراموش کند.حشمت قباد را که مست است نزد بزرگ آقا میرود و بزرگ آقا از اینکه دیشب دیر آمده و زنش را چشم به راه گذاشته گله مند است و به آنها در شب عروسی ماموریتی می دهد.فرهاد پیش قباد میرود و از او میخواهد که کنار بکشدقباد می گوید من کاره ای نیستم تو باید حریف بزرگ آقا بشی.فرهاد نزد جمشید میرود و از او میخواهد که با زندگی خودش و شهرزاد بازی نکند.جمشید با او دست به یقه میشود.بعد از رفتن فرهاد جمشید قلبش میگیرد و او را به بیمارستان می برند.هاشم با خشم به خانه می آید و به فرهاد سیلی میزند و میگوید که مرده به خاطر حرفهای تو سکته کرده و شهرزاد پیغام داده که دیگر نمیخواهد ببینتت.فرهاد گریه می کند.بزرگ آقا به عیادت جمشید میرود و میگوید 10 روز دیگر عروسی است زود خوب شو و با شهرزاد تنهایی حرف میزندو به او میگوید که باید حلوای پسر هاشم را بخورد.شهرزاد میگوید نامردیه و باز دلیل اینکه چرا او را انتخاب کرده میپرسد.بزرگ آقا در جواب او یک بیت شعر میخواند.شهرزاد و فرهاد در کافه ای نشسته اند و شهرزاد جعبه ی وسایل یادگاری را به او پس میدهد و میگوید ما هر چی تلاش کردیم نشد و باید همو فراموش کنیم.فرهاد میگوید من همه چی رو از دست دادم نمیتونم تو رو هم از دست بدم.و هر دو در جهتی مخالف از کافه خارج میشوند و اشک میریزند و آهنگ کجایی محسن چاووشی پخش میشود.پایان قسمت5

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٤

قسمت چهارم بزرگ آقا قضیه ی تصادف خود و خانواده اش را به یاد می آورد که در آن همسر و دو پسرش را از دست داده بود.در خانه ی بزرگ آقا مهمانی است.در مهمانی بزرگ آقا با سرهنگ تیموری(هومن برق نورد)صحبت می کنند و حشمت می آید و در گوش بزرگ آقا چیزی می گوید.بزرگ آقا می رود.قباد و شیرین باز هم دارند دعوا می کنند که بزرگ آقا می آید و به آنها تشر میزند.قباد در کنار دو زن دیگر مشغول بازی تخته نرد است و شیرین تنهاست و قباد ناگهان بزرگ آقا را می بیند و می رود پیش شیرین می نشیند.بزرگ آقا دوباره پیش سرهنگ می آید.سرهنگ بابت مسببان تصادف می گوید خیالش راحت باشد و بزرگ آقا به او طعنه می زند و دوباره می رود.سرهنگ زیر لب به او دشنام می دهد.در خانه ی جمشید سر صبحانه راجع به خواستگاری بزرگ آقا از شهرزاد حرف می زنند.شهرزاد آماده شده و به دروغ به پدر و مادرش می گوید که انتخاب واحد دانشگاه دارد.بزرگ آقا پیش تراب کسی که ماشینشان را دستکاری کرده بود می رود و اینکه اصلان توپچی دستور داده و ضیا یکی از آدمهایش این نقشه را کشیده.شهرزاد  و فرهاد به علت بسته بودن کافه به خیاط خانه سعیده می روند و اکرم کارگر مغازه(گلاره عباسی)پشت در همه ی حرفهای فرهاد و شهرزاد را می شنود که فرهاد پیشنهاد فرار داده است.افراد بزرگ آقا ضیا را در گوشه ای در رستوران جمشید شکنجه می دهند و ضیا اسم اصلان توپچی را می آورد.افراد بزرگ آقا ضیا را با طناب خفه میکنند.هاشم و حشمت راجع به فرهاد در حال صحبت هستند و حشمت می گوید که حال فرهاد را خوب درک می کند.بزرگ آقا به هاشم و جمشید دستور میدهد که ضیا را گم وگور کنند.وقتی جمشید میخواهد ضیا را داخل دیگ بگذارد هاشم او را به خاطر بیماری قلبی جمشید او را کنار می کشد.جمشید بابت حرفهایش عذرخواهی می کند و در آخر همدیگر را در آغوش می گیرند.شهرزاد به خانه ی بزرگ آقا می رود.شیرین به او می توپد و می گوید چه بچه بزای چه نه سر یک سال عذرت خوندست.شهرزاد از بزرگ آقا دلیل انتخاب خودش را می پرسد و می گوید راضی می شوید که من با بابرادرزادتون ازدواج کنم در حالی که دلم پیش یکی دیگست.بزرگ آقا می گوید که دل به یمین می رود و زندگی به یسار و آخرسر هیچ کدامشان به هم نمی رسند.درباره ی علت انتخاب او می گوید یه روزی می فهمی.حشمت در خانه ی جمشید میرود و خلعتی را به پروین تحویل می دهد.سرهنگ تیموری از اینکه در برخی محافل شایع شده که قاتل ضیا آدمای بزرگ آقان را به بزرگ آقا می گوید و بزرگ آقا می گوید بیش از این دخالت نکند.فرهاد و شهرزاد یواشکی با تلفن قرار فرارشان را یادآوری می کنند.سعیده به شهرزاد زنگ می زند و اکرم باز هم به صحبتهایشان گوش می دهد.اکرم نامه ای را به ململ خدمتکار بزرگ آقا(ساقی زینتی)تحویل می دهد و به او می گوید که این نامه را به دست بزرگ آقا برساند.اکرم به خانه اش می رود.پدش معتاد است و دائم با همه دعوا دارد.اکرم پولی به او میدهد تا ساکت شود.شهرزاد وسایلش را جمع میکند و با فرهاد می روند.ململ نامه را به بزرگ آقا میدهد و چهره ی بزرگ آقا پس لز خواندن نامه درهم می رود.مقصد فرهاد و شهرزاد شیراز است.شهرزاد کمی دلشوره دارد و فرهاد با صحبتهایش او را راضی می کند.دم صبح اعضای خانواده جمشید متوجه غیب شدن شهرزاد و شناسنامه اش میشوند پایان قسمت 4

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٤

با تشکر از خانم نسترن

این عکس ها از سایت رسمی سریال شهرزاد گرفته شده


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٤

قسمت سوم بخش دوم همه سر میز شام نشسته اند و علت مناسبت را می پرسند.جمشید میخواهد بعدا بگوید که شهرزاد پیش دستی می کند و می گوید پیشنهاد زشت بزرگ آقا است به جای اینکه من بشم زن فرهاد بشم زن قباد و میز پشت سری شروع به خواندن آواز می کنند.هاشم به کلوپ بزرگ آقا می رود و از او میخواهد این قضیه را بی خیال شود.بزرگ آقا دلیل کارش را ناراضی بودن جمشید می داندو می گوید اینکار به نفع فرهاد استچون الآن وقت زن گرفتنش نیست.سر میز بیلیارد قباد و جمشید در حال حرف زدن درباره ی قضیه ی زن گرفتن قباد هستند.قباد می گوید نمیگذارم مثل دفعه ی قبل به زور برایم زن بگیرند.پروین نزد شهرزاد می آید.شهرزاد بابت قضیه ی خواستگاری ناراحت است پروین می گوید چرا فکر نمی کنی برادرزاده بزرگ آقا خواستگاری کرده شهرزاد سوال می پرسد نکنه شما هم راضی هستینپروین می گوید نه فرهاد جای پسرم است.هاشم قضیه را به فرهاد می گوید.فرهاد مدام بی قراری می کند .هاشم می گوید ما جونتو مدیون بزرگ آقا هستیم.فرهاد با داد می گوید کاش نبودیم و دم خانه ی جمشید می رود و به شهرزاد می گوید تو هم راضی هستی .شهرزاد می گوید صد سال سیاه هم راضی نیس.جمشید با فرهاد دعوا می گیرد.فرهاد گوشه ای با چشمهای گریان می نشیند.قباد سر میز صبحانه می آیدبزرگ آقا از شیرین می پرسد و قباد می گوید ناخوش احوال است و از اینکه آخر از همه باید خبرها را بفهمد ناراحت است.بزرگ آقا سینی صبحانه برای شیرین می برد و می گوید زندگی را که سر و همش باز کنی می بینی همش سفره عقد نیست که شیرینی و نقل ونبات باشد گاهی اوقات سفره ی مریضیه دواش تلخه یه وقت هوو هم همون دوای تلخه میخوری خلاص میشی.برای قباد دو راه است یا بمیره یا درست حسابی تو این خونه زنگی کنهپروین برای شهرزاد آش می آورد اما او میلی ندارد.تلفن زنگ میخورد.سیمین برمیدارد.پشت تلفن فرهاد است و وقتی مادرش میرود قضیه ی تلفن فرهاد و قرار ساعت 11 فردا در کافه نادری را به او می گوید.شهرزاد سر ذوق می آید و از مادرش آش میخواهد پایان

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳٩٤

قسمت سوم بخش اول
فرهاد وارد مغازه ی پدرش می شود و از دوستانش گله می کند که تا او را می بینند فرار می کنند و حوصله اش در خانه سر رفته است.هاشم به فرهاد می گوید که با بزرگ آقا قرار ملاقات دارد و مواظب مغازه باشد و نگران نباشد یک مدت که بگذرد همه چیز خوب می شود.شیرین با یک ظرف غذا وارد اتاق می شود و قباد را برای بیدار شدن صدا می زند.و برای رنگ لباسش نظر او را می پرسد قباد که خواب آلود است هر چی شیرین می گوید را تایید می کند و به او می گوید که زیاد بهش نزدیک نشود چون مریض است.شیرین می گوید تو کی باشی که من به تو نزدیک بشم انگار نه انگار که تو روی من دست بلند کردی و من از آقاجونم خواستم که به تو کاری نداشته باشد.شیرین با ظرف پر از اتاق خارج می شود.ناگهان صحبت جمشید و بزرگ آقا را می شنود و پشت در فالگوش می ایستد که با آمدن هاشم می رود.بزرگ آقا از هاشم میخواهد که بیشتر هوای پسرش را داشته باشد.شیرین دوباره بر می گردد و فالگوش می ایستد.بزرگ آقا از اینکه نازایی شیرین به مرگ دو پسرش افزوده شده ناراحت است و بی قراری قباد را بی قراری خود می داند و دوست ندارد دختری که هووی دخترش می شود غریبه باشد و فرهاد الان در این شرایط موقع زن گرفتنش نیست و اینکه قباد با دختر جمشید وصلت کند.هاشم مبهوت روی صندلی می نشیند.شیرین گریه اش می گیرد.بزرگ آقا به جمشید و هاشم وعده ی بیشتری از مغازه هایشان را می دهد و به هر دو نقل تعارف می کند که هاشم با مکث بر می دارد.شیرین هم چنان گریه می کند.هاشم و جمشید از اتاق خارج می شوند.جمشید به هاشم می گوید نمی شود روی حرف بزرگ آقا حرف زد.هاشم می گوید از وقتی که فرهاد را نجات داد باید می فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و به جمشید می گوید انگارتو هم بدت نمی آید که خویش بزرگ آقا بشی.و از او خواهش می کند به فرهاد چیزی نگوید و خودش این پیغام را برساند.فرهاد دم هفته نامه ای می رود.فردی در را باز می کند.با هم خوش و بش می کنند و فرهاد سراغ آقای ارشد را می گیرد.آن شخص می گوید آقای ارشد نیست و جایی کار داشته و رفته و به او نصیحت می کند که چند وقت این دور وبرا پیدا نشود چون حرفهایی پشت سر او می زنند که آدم تا پای چوبه ی دارمیره مگر میشه کسی را لو نداده و آزاد شده.جمشید در رستورانش به خانه تلفن می کند و همه اعضای خانواده را برای شام دعوت می کند و تاکید می کند که شهرزاد زودتر بیاید.تئاتر ملی را نشان می دهد که بازیگرانش در حال تمرین هستند.یک سری اصلاحات برای آنها می آید و آنها گله مندند که چرا چند روز مانده به اجرا باید این کارها را انجام بدهند.فرهاد وارد آنجا می شود.بابک(امیرحسین رستمی)که یکی از بازیگران و از دوستان فرهاد است نزد او می آید و گله مند است که چرا خبری از او نیست.و از وضع کارش شکایت می کند.مریم یکی دیگر از بازیگران کنار آنها می نشیند و با فرهاد احوال پرسی می کند.فرهاد از بابک می پرسد که بالاخره پدر مریم خانم به غلامی شما رضایت دادند.مریم می گوید ایشالله و بابک نیز عین همین سوال را از فرهاد می پرسد.شهرزاد وارد رستوران می شود.جمشید مدام دست دست می کند و از مغازه ی بغل که پسرش اعدام شده حرف می زند و اوضاع فرهاد را به این قضیه ربط می دهد.و فرهاد را به دامادی قبول ندارد و جریان خواستگاری بزرگ آقا برای برادرزاده اش را به او می گوید.شهرزاد می گوید معلوم هست چی می گویید.جمشید برای او دلایلی را می آورد.گارسون آمدن بقیه ی اعضای خانواده را به جمشید اطلاع می دهد.جمشید از اتاق خارج می شود و شهرزاد به عکس بزرگ آقا نگاه می کند.

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳٩٤

با تشکر از خانم نسترن

این عکس ها از پیج رسمی این سریال است


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٤

با تشکر از خانم نسترن


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٤

با تشکر از خانم نسترن


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٤

خبری از دو بازیگر سریال شهرزاد
ترانه علیدوستی و شهاب حسینی در فیلم جدید اصغر فرهادی به نام فروشنده بار دیگر با هم همبازی شدند.منبع:سایت moviemag


 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٤

قسمت دوم بخش دوم
شهرزاد همراه مادرش و مادر فرهاد به خیاطی می روند و شهرزاد لباس عروس را می  پوشد و مرضیه آهنگ عروس چه قشنگه را می خواند.قباد روی ایوان نشسته که شیرین می آید و از مهمانی که قرار است برگزار شود حرف می زند.قباد هیچ جوابی نمی دهد.شیرین می گوید انگار به خاطر اتفاقات چند شب قبل مرا مقصر میدانی حتما آقاجونم صلاح ما را میخواد.شهرزاد برای تزریق بزرگ آقا می آید.بزرگ آقا راجه به قباد حرف می زند و یک دختر میخواهد تا با او ازدواج کند.شهرزاد می گوید فکر دخترتونو کردین.اون دختری که میخواد با دامادتون ازدواج کنه چی میشه.بزرگ اقا می گوید تا آخر عمر اعتبار اسم دیوان سالار پشتشه.شهرزاد می گوید ولی هیچی جای عشق را نمی گیرد.بزرگ آقا می گوید عشقی که آدمو خاکستر کنه به چه درد میخوره.شهرزاد می گوید باشه اگر دختر مناسبی پیدا کردم بهتون معرفی می کنم.خواهر فرهاد به او می گوید که شهرزاد پشت تلفن است.فرهاد نمی آید.خواهرش اصرار می ورزد.سرانجام با شهرزاد حرف می زند.فرهاد می گوید حالش خوب نیست و گاهی وقتا هیچکی نمیتونه حال آدمو خوب کنه.شهرزاد می گوید من فکر می کردم عشق مال این روزاست و من فرقی با هیچکی باید داشته باشم.فرهاد می گوید تو این غریب آباد فقط به تو امید دارم و با هم در کافه نادری قرار میگذارند.فرهاد وارد کافه می شود و همه یکجور به او نگاه می کنن.شهرزاد می آید و از فرهاد میخواهد که همه چی را راجع به آن شب به او بگوید.فرهاد می گوید یه وقت دیگه.شهرزاد می گوید کدوم وقت دارن برای ما عروسی می گیرن.فرهاد می گوید من آماده نیستم و بوی خون میدهم.هر شب کابوس می بینم به هیچکی اعتماد ندارم.شهرزاد می گوید حتی من؟هنوز دوستم داری.فرهاد با سر تایید می کند و از شهرزاد نیز همین سوال را می پرسد.جمشید نمیخواهد فرهاد دامادش شود.با بزرگ آقا حرف می زند و از او میخواهد کاری بکند.بزرگ آقا به او پیشنهاد می دهد که شهرزاد باید زن قباد شود و این قسمت با مبهوت شدن جمشید به پایان میرسد

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٤

قسمت دوم
در زیرزمین خانه ی فرهاد شهرزاد عکس او را می گیرد و به یاد آخرین قرارشان می افتد که فرهاد گردنبند مرغ آمین را یه گردن او بسته بود و برایش شعر مرغ آمین را خوانده بود.همه در خانه فرهاد خوابیده اند غیر از مرضیه که بی قراری می کند.تلفن زنگ می خورد.همه از خواب بیدار می شوند و هاشم آن را جواب می دهد.بزرگ آقا به هاشم گفته که تنها بیاید.شهرزاد نیز اصرار می کند که همراه او برود.بزرگ آقا از آمدن شهرزاد شکایت می کند.شهرزاد می گوید اگر به فرهاد ربط دارد من بمانم وگرنه می روم.هاشم بی قراری می کند.بزرگ آقا می گوید من با دستان خودم زنم و دو تا پسرمو گذاشتم تو خاک.شهرزاد می گوید خب شما بزرگ آقایین.آدما برای شما از بالا حکم گوسفندو دارن.فرق نمیکنه مرگ و زندگی.هاشم می خواهد مانع سخنان شهرزاد شود.که بزرگ آقا می گوید بگذار ادامه دهد.شهرزاد می گوید که شما می خواهید بزرگیتونو به رخ ما بکشید.ما بزرگ نیستیم داریم دق می کنیم و دیگر برای سوزن زدن نمیام و میخواهد برود که بزرگ آقا مانع میشود و هر دو را داخل اتاقی می برد.روی تخت آدمی که رویش پارچه سفید کشیده شده دیده می شود.بزرگ آقا به هاشم دستور برداشتن پارچه را می دهد.هاشم نمیتواند ولی با ترس و لرز اینکار را می کند و با خوشحالی می گوید فرهاد زنده است.بزرگ آقا اط خانواده ی مقتول رضایت گرفته و می گوید که با گلوله های مشقی به آنها شلیک کردند و از ترس غش کرده و از هاشم میخواهد که او را مدتی در خانه نگه دارد.هاشم دست او را می بوسد و یزرگ آقا نیز موهای او را نوازش می کند.شهرزاد هم با شرمندگی به بزرگ آقا خیره می شود و به افراد خانه مژده ی زنده بودن او را می دهد.در داخل ماشین هاشم مدام خدا را شکر می کند و به شهرزاد می گوید که دیدی به بزرگ آقا بدگمان بودی جون فرهاد را مدیون پیرمرد هستیم.هاشم فرهاد را روی تخت زیرزمین می خواباند.مرضیه عکس دکتر مصدق را به دخترش می دهد که آن را ببرد و نیت نذری را که کرده به هاشم می گوید.شهرزاد به فرهاد قرص آرام بخش می دهد و به او می گوید اگر تو چیزیت میشد من می مردم.فرهاد از شهرزاد میخواهد که همیشه کنارش باشد.شهرزاد از زیرزمین خارج می شود مرضیه حرف ازدواج فرهاد و شهرزاد را می زند.همه می گویند زود است.مرضیه می گوید در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.جمشید تیکه کلام همیشگی اش را می گوید که حرفهای خارجی می زنید و فعلا اوضاع فرهاد مساعد نیست.بزرگ آقا وارد خانه می شود.شیرین باز سر دیر آمدن های قباد عصبانی است و با هم دعوا می گیرند.آخر دعوا قباد به شیرین سیلی می زند و بزرگ آقا آنها را می بیند.شیرین به دنبال بزرگ آقا می رود و سعی می کند او را قانع کند که تقصیر خودش بوده که آبه قباد گیر داده.بزرگ آقا به من می گوید دعواهای زن و شوهری به من ربط ندارد.فردا صبح قباد در حالیکه شکنجه شده به درختی بسته شده بزرگ آقا تصمیم می گیرد که او را بکشد.قباد التماس می کند و بزرگ آقا به خاطر شیرین کوتاه می آید.در خانه ی جمشید سر شام که همه افراد خانواده از جمله هوشنگ(رامین ناصرنصیر)جمعند.تلفن زنگ میخوردو کسی جواب نمی دهد چون فکر می کنند که حتما مرضیه هست.جمشید کلا مخالف فرهاد و این ازدواج است.شهرزاد از حرفهای جمشید و حمیرا ناراحت میشود و از سر شام بلند میشود و پروین او را دلداری می دهد.
پایان بخش اول قسمت دوم

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٤

عکس ها برگرفته از سایت رسمی سریال است

با تشکر از خانم نسترن


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٤

عکس ها برگرفته از سایت رسمی سریال است

با تشکر از خانم نسترن


ادامه مطلب ...

 


 

نویسنده: mozhgan shams - پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٤

قسمت اول بخش دوم سر شام قباد سردرد را بهانه می کند و میخواهد برود که بزرگ آقا می گوید تو این خانواده رسم نیست که مرد قبل از زنش بخوابه و قباد دوباره می نشیند.بزرگ آقا قرار است برای خانه اش نقاش بیاورد و به شیرین می گوید که نظارت کند.شیرین به قباد طعنه می زند که الواطی شبش به الواطی صبحش وصل کنه و از سر  شام بلند می شود و می رود.بزرگ آفا به آنها کاری را  محول می کند.فردا شهرزاد و فرهاد قرار دارندوخواهر بزرگتر شهرزاد"حمیرا" می گوید قرار دونتون پر نشده و به نقل از شوهرش"هوشنگ" می گوید که امروز بیرون نرود چون شلوغ است.شهرزاد توجهی نمی کند  و می رود.داخل تاکسی شهرزاد جمعیت زیادی می بیند که عکس دکتر مصدق را در دست دارند و فرار می کنند.به علت شلوغی راننده شهرزاد را پیاده می کند.افراد لات عکس شاه را گرفته اند و شعار مرگ بر مصدق می دهند و چوب و چماق دستشان است.بزرگ آفا به آنها کاری را  محول می کند.فردا شهرزاد و فرهاد قرار دارندوخواهر بزرگتر شهرزاد"حمیرا" می گوید قرار دونتون پر نشده و به نقل از شوهرش"هوشنگ" می گوید که امروز بیرون نرود چون شلوغ است.شهرزاد توجهی نمی کند  و می رود.داخل تاکسی شهرزاد جمعیت زیادی می بیند که عکس دکتر مصدق را در دست دارند و فرار می کنند.به علت شلوغی راننده شهرزاد را پیاده می کند.افراد لات عکس شاه را گرفته اند و شعار مرگ بر مصدق می دهند و چوب و چماق دستشان است.شهرزاد به کافه می رسد.صاحب کافه او را سرزنش می کند که الان چرا آمده.شهرزاد از فرهاد می پرسد که آمده و صاحب کافه می گوید نه در همین حین چند نفر در می زنند که زخمی شده اند.شهرزاد از آنها محل رفتن اوباش را می پرسد و سریع می رود به خیابان بهارستان که محل کار فرهاد یعنی روزنامه ی باختر آنجاست.در دفتر کار روزنامه اوباش حمله کرده اند که فرهاد با یکی از آنها درگیر می شود که عقب می کشد و آن شخص از پنجره پایین می افتد و کشته می شود.ماموران دولت وارد روزنامه می شوند و فرهاد را با خود می برند.شهرزاد او را صدا میکند و به رفتن فرهاد خیره می شود.در خانه ی فرهاد مرضیه به شدت بی قراری مب کند.هاشم شهرزاد را بیرون می کشد و به او می گوید که رفته در خانه ی مقتول تا رضایت بگیرد.شهرزاد می گوید شاید دکتر مصدق برگرده و زندانی ها را آزاد کنه.هاشم می گوید شعر تحویل من نده کسی که این قالی رو انداخنه روی این دار تا آخرشو بافته  و قیچیش زده فقط منتظره بیاردش پایینجمشید به شهرزاد می گوید فکر کن شیرینی نخوردین و شهرزاد ناراحت می شود و می گوید دیگه هیچ وقت این حرفو نزنین بابا.شهرزاد داخل حیاط گردنبندی که فرهاد به او داده است را در دست می گیرد.شهرزاد برای تزریق آمپول وارد خانه ی بزرگ آقا میشود خدمتکار به او می گوید چند دقیقه بعد از بیرون می آیند.در همین حین صدای دعوای قباد و شیرین را می شنود که قباد می گوید شیرین خانم تو خیلی شیرینی که من همش بخوام پیش تو باشم.قباد از خانه خارج می شود و شیرین رو به شهرزاد می گوید تو دیگه کی هستی و شهرزاد خود را معرفی می کند.شیرین می گوید خونه نیست که کاروان سراست.شهرزاد این دفعه با حواس پرتی آمپول بزرگ آقا را می زند.شهرزاد راجع به فرهاد می پرسد که آیا امیدی هست.بزرگ آقا دستانش را به علامت نمی دانم نشان می دهد.زندان قصر را نشان می دهد که فرهاد را در حالیکه ریشش در آمذه برای بازجویی می آورند.بازپرس یه سری اسم به فرهاد می گویدفرهاد هیچ کدام را نمی شناسد.بازپرس به او اعترافنامه ای را می دهد که فرهاد امضا کند و آزاد شود.فرهاد می گوید امضا به چه قیمتی به قیمت شرفم.بازپرس می گوید که شرف آدم تا وقتی قابل اعتناست که زندگیش به خطر نیفتده باشه.فرهاد قبول نمی کند و او را می برند.هاشم و شهرزاد به خانه ی بزرگ آقا می روند و او را از مهمانی بیرون می کشند.هاشم دست های او را میبوسد و به او التماس می کند.هاشم رو به حشمت می گوید آدمی میگن گربه صفته همینه یه روز میذاره میره حاجی حاجی مکه انگار نه که یکی روزی دستاشو گرفته بعد که همچین کارش گیر می کنه با سر و کلش پیدا میشههاشم روی زمین می افتد و دوباره دستهای بزرگ آقا را میبوسد.بزرگ آقا:ای حرص و جوشا رو قبلا باید میخوردی نه الان که کار از کار گذشته و می رود.هاشم و شهرزاد مغموم می شوند.حشمت سیگار هاشم را روشن می کند.دادگاه رای اعدام را برای چند نفر صادر می کند که فرهاد هم جزو آنهاست.به آنها شلیک می کنند.انگاری کابوس شهرزاد به واقعیت پیوسته.

با تشکر از خانم نسترن

 


 

نویسنده: mozhgan shams - سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٤

قسمت اول شهرزاد بخش اول این سریال در 26 قسمت ساخته شده و بازیگران و همچنین کارگردان توانایی دارد.نویسندگان:نغمه ثمینی و حسن فتحی کارگردان:حسن فتحی

آغاز سریال با کابوس شهرزاد(ترانه علیدوستی)همراه است.شهرزاد همزمان با آماده کردن خود برای رفتن به بیرون به رادیو گوش می دهد که درباره ی دکتر مصدق است.پدر شهرزاد"جمشید"(محمود پاک نیت)رادیو را خاموش می کند و در پاسخ به اعتراض دخترش می گوید یک مشت چرت و پرت گوش کردن ندارد و مادر شهرزاد"پروین"(سهیلا رضوی)تایید می کند.شهرزاد از دکتر مصدق دفاع می کند و این هرج و مرج ها را به نوچه های شاه و دربار نسبت می دهد.جمشید می گوید زیر پتو که نمیتوان مملکت را اداره کرد و تو هم مثل فرهاد(مصطفی زمانی)پسر هاشم(مهدی سلطانی)حرف میزنی.شهرزاد هم می گوید:من هر چی میگم شما به فرهاد ربطش میدین.خواهر کوچکتر شهرزاد"سیمین"وارد می شود و میخواهد به مدرسه برای انجم پیشرو دخران برود.که مادرش میگوید لازم نیست وسط تابستان به مدرسه بروی.جمشید نیز تایید می کند.شهرزاد از خواهرش دفاع می کند و می گوید کلاس تقویتی هم دارد و رای آنها را عوض می کند.شهرزاد برای رفتن به خانه ی بزرگ آقا(علی نصیریان)با پدرش همراه می شود.جمشد می گوید که مثل سنجیده سخن بگوید که هر چی دارد از صدقه ی سر بزرگ آقاست.شهرزاد:این نون صدقه ای چه تلخه آقاجون.شهرزاد وارد خانه ی بزرگ آقا می شود.او دانشجوی پزشکی است و هر نوبت آمپول بزرگ آقا را میزند.بزرگ آقا از آمپول زدن شهرزاد تعریف می کند و به او کنایه می زند که زنان دوره ی ما سه کار بلد بودند:زایمان و رفت و روب و آشپزی و از شهرزاد انتظار دارد که فقط این کارها را انجام بدهد.شهرزاد که از سخنان مرد سالارانه بزرگ آقا کلافه شده و پشت سر او ادا در می آورد.شهرزاد می رود.در آن سو روی ایوان خانه ی بزرگ آقا قباد(شهاب حسینی)داماد و برادرزاده بزرگ آقا سیگار می کشد و شیرین همسرش(پریناز ایزدیار)از دیر آمدن های او شاکی است.قباد زیر لب چیزی می گوید و می رود.مغازه ی فرش فروشی هاشم را نشان میدهد که هاشم به کارگرش نصیحت می کند که به پیرزن فقیری که برای جهیزیه دخترش فرش میخواهد جنس خوب بدهد.همسر هاشم"مرضیه(فریبا متخصص)به مغازه می آید و از هاشم میخواهد که بیشتر مواظب فرهاد باشد.فرهاد و شهرزاد شیرینی خورده اند و داخل کافه ای نشته اند.فرهاد به شهرزاد می گوید:زندگی صحنه ی تئاتر روی سه پرده پرده ی اول کمدی و موزیکال پرده ی دوم درام و مهیج پرده ی سوم تراژدی و از ملاقاتش با سایه(تخلص هوشنگ ابتهاج) نیما حرف میزندکه نیما یوشیج از همه چی میداند و با اینکه جثه ی کوچکی دارد جوری شعر میخواند که انگار سیصد نفر با او همخوانی می کنند و فرهاد در ادامه از خواندن مرغ آمین توسط نیما حرف میزند و میخواهد در روزنامه تیتر بنویسد ملاقات با مرغ آمین در روزگار آزادی و از نظریه ی دکتر فاطمی برای خلع سلطنت و تشکیل حکومت دموکراسی سخن می گوید.شهرزاد به او می گوید که مراقب خودش باشد.فرهاد می گوید که نمی خواهد مانند پدر شهرزاد و پدر خودش زیر سایه ی منت بزرگ آقا باشد.قباد اندوهگین به عکس خود و مادرش زل زده که شیرین حواس او را پرت می کند.و بعد سر لباس پوشدن قباد با هم دعوا می گیرند که خدمتکار برای شام صدایشان می کند.

با تشکر از خانم نسترن

نظرات (0)  

 

ديدگاه هاي شما ::.
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی